Monday, July 25, 2005

ای شب! به پاس صحبت ديرين؛ خدای را
با او بگو حكايت شب زنده داريم
با او بگو چه ميكشم از درد اشتياق
شايد وفا كند بشتابد به ياريم
ای دل چنان بنال كه آن ماه نازنين
آگه شود ز رنج من و عشق پاك من
با او بگو كه مهر تو از دل نميرود
هرچند بسته مرگ كمر بر هلاك من
ای شعر من! بگو كه جدايی چه ميكند
كاری بكن كه در دل سنگش اثر كنی
ای چنگ غم! كه از تو بجز ناله برنخاست
راهی بزن كه ناله ازين بيشتر كنی
ای آسمان به سوز دل من گواه باش
كز دست غم به كوه و بيابان گريختم
داری خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشك ريختم
ای روشنان عالم بالا؛ ستاره ها!
رحمی به حال عاشق خونين جگر كنيد
يا جان من ز من بستانيد بی درنگ
يا پا فرا نهيد و خدا را خبر كنيد
آری مگر خدا به دل اندازش كه من؛
زين آه و ناله راه به جايی نميبرم
جز ناله های تلخ نريزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است كه آينده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نيم كه كنم رو به هر دری
او نيز مايل است به عهدی وفا كند
اما – اگر خدا بدهد – عمر ديگری!