Friday, July 29, 2005
روز مادر مبارک
دوست داشتن

آری دوست داشتن زيباست گر چه پايان راه نا پيداستمن
Wednesday, July 27, 2005
گفت و گو با خدا ...
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو میکنم.خدا پرسيد: «پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی؟»من در پاسخش گفتم: «اگر وقت داريد.»خدا خنديد:«وقت من بینهايت است...در ذهنت چيست که میخواهی از من بپرسی؟»پرسيدم: «چه چيز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟»خدا پاسخ داد: «کودکیشان.اينکه آنها از کودکیشان خسته میشوند، عجله دارند که بزرگ شوند،و بعد دوباره پس از مدتها، آرزو میکنند که کودک باشند.... اينکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بهدست آورندو بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را بهدست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مینگرندو حال را فراموش میکنندو بنابراين نه در حال، زندگی میکنند و نه در آيندهاينکه آنها به گونهای زندگی میکنند که گويی هرگز نمیميرند،و به گونهای میميرند که گويی هرگز زندگی نکردهاند.»دستهای خدا دستانم را گرفتبرای مدتی سکوت کرديمو من دوباره پرسيدم:«به عنوان يک پدر،میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بياموزند؟»او گفت: «بياموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،همهء کاری که آنها میتوانند بکنند اين است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند،بياموزند که فقط چند ثانيه طول میکشد تا زخمهای عميقی در قلب آنان که دوستشان داريم، ايجاد کنيماما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسی نيست که بيشترينها را دارد،کسی است که به کمترينها نياز دارد.بياموزند که آدمهايی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهندبياموزند که دو نفر میتوانند با هم به يک نقطه نگاه کنند،و آن را متفاوت ببينند.بياموزند که کافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.»من با خضوع گفتم:«از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم.آيا چيز ديگری هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟»خداوند لبخند زد و گفت:«فقط اينکه بدانند من اينجا هستم.»«هميشه!»
Tuesday, July 26, 2005
صدا
صدايی که به هيچ شباهت داشت
آرام جانم شد
با ديدگانی تهی تو را ديدم
تو را لمس کردم و شنيدمت
به دنبال آوايت می کاوماگر نيافتمش ديده به راهش می مانم
Monday, July 25, 2005
اعتیاد حافظ
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوسديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانمگفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شدگفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟ گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزلگفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم هاگفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقيگفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگيگفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابيگفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!!
اگر گلی بودم شاخه ای از خود تقديمت می کردم. اگر اشک بودم زير پاهايت می باريدم. اگر بهار بودم شکوفه ای از عشق تقديمت مي کردم. اگر ساز بودم آهنگ دوست داشتنی ات را برايت می زدم. اما افسوس که : نه بارانم نه اشکم نه بهارم و نه ساز. اما هر چه هستم و هر جا باشم با تمام وجود خواهم گفت : دوستت دارم ویدا...
ای شب! به پاس صحبت ديرين؛ خدای را
با او بگو حكايت شب زنده داريم
با او بگو چه ميكشم از درد اشتياق
شايد وفا كند بشتابد به ياريم
ای دل چنان بنال كه آن ماه نازنين
آگه شود ز رنج من و عشق پاك من
با او بگو كه مهر تو از دل نميرود
هرچند بسته مرگ كمر بر هلاك من
ای شعر من! بگو كه جدايی چه ميكند
كاری بكن كه در دل سنگش اثر كنی
ای چنگ غم! كه از تو بجز ناله برنخاست
راهی بزن كه ناله ازين بيشتر كنی
ای آسمان به سوز دل من گواه باش
كز دست غم به كوه و بيابان گريختم
داری خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشك ريختم
ای روشنان عالم بالا؛ ستاره ها!
رحمی به حال عاشق خونين جگر كنيد
يا جان من ز من بستانيد بی درنگ
يا پا فرا نهيد و خدا را خبر كنيد
آری مگر خدا به دل اندازش كه من؛
زين آه و ناله راه به جايی نميبرم
جز ناله های تلخ نريزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است كه آينده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نيم كه كنم رو به هر دری
او نيز مايل است به عهدی وفا كند
اما – اگر خدا بدهد – عمر ديگری!
