Wednesday, July 27, 2005

 

گفت و گو با خدا ...

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو می‌کنم.خدا پرسيد:‌ «پس تو می‌خواهی با من گفت و گو کنی؟»من در پاسخش گفتم: «اگر وقت داريد.»خدا خنديد:«وقت من بی‌نهايت است...در ذهنت چيست که می‌خواهی از من بپرسی؟»پرسيدم: «چه چيز بشر شما را سخت متعجب می‌سازد؟»خدا پاسخ داد: «کودکی‌شان.اينکه آنها از کودکی‌شان خسته می‌شوند، عجله دارند که بزرگ شوند،و بعد دوباره پس از مدت‌ها، آرزو می‌کنند که کودک باشند.... اينکه آنها سلامتی خود را از دست می‌دهند تا پول به‌دست آورندو بعد پولشان را از دست می‌دهند تا دوباره سلامتی خود را به‌دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده می‌نگرندو حال را فراموش می‌کنندو بنابراين نه در حال، زندگی می‌کنند و نه در آيندهاينکه آنها به گونه‌ای زندگی می‌کنند که گويی هرگز نمی‌ميرند،و به گونه‌ای می‌ميرند که گويی هرگز زندگی نکرده‌اند.»دست‌های خدا دستانم را گرفتبرای مدتی سکوت کرديمو من دوباره پرسيدم:«به عنوان يک پدر،می‌خواهی کدام درس‌های زندگی را فرزندانت بياموزند؟»او گفت: «بياموزند که آنها نمی‌توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،همهء کاری که آنها می‌توانند بکنند اين است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند،بياموزند که فقط چند ثانيه طول می‌کشد تا زخم‌های عميقی در قلب آنان که دوستشان داريم، ايجاد کنيماما سال‌ها طول می‌کشد تا آن زخم‌ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسی نيست که بيشترين‌ها را دارد،کسی است که به کمترين‌ها نياز دارد.بياموزند که آدم‌هايی هستند که آنها را دوست دارند،فقط نمی‌دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهندبياموزند که دو نفر می‌توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند،و ‌آن را متفاوت ببينند.بياموزند که کافی نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.»من با خضوع گفتم:«از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم.آيا چيز ديگری هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟»خداوند لبخند زد و گفت:«فقط اينکه بدانند من اينجا هستم.»«هميشه!»


Comments: Post a Comment

<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?